مبارزه آب و آتش







کلمات کلیدی :
به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم
رفتی و من
تنهای تنها در این شب های غربت
فقط می گریم.
سال هاست که از پشت پنجره ای کهنه
به مسیر آمدنت می نگرم
سال هاست که دیگر اشکی از چشمانم نمی آید
گویی آنها به دریاچه ای خشک تبدیل شده اند.
فاصله بین من و تو را
تنها نفس ها آفریدند
دست هایی که به امید دیدار فردا
از هم دور شدند
این راز تمام کوچه های خلوتی است
که انتهای بن بست خود را
با قدم های عاشقان
پرواز می کنند...
پس از تو من
مسافر دوره گردی شده ام
مانند پری در باد
که اندوه قاصدک ها را به دوش می کشم
وقتی بر شانه های باد بوسه می زنند
دوره گردی مانده در راه فردا
که سهم خوشبختی اش را
با انتظار آمدنت
شهر به شهر
کوچه به کوچه
می گرید...
و تو خیال می کنی هنوز باران می بارد...
تو اگر نبودی ای درخت سبز
سبزه و گل و بهار هم نبود
این هوای خوب و سایه های خیس
در کنار جویبار هم نبود
------------
تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاخه ای نبود و لانه ای نبود
بر لب پرنده روی سیم برق
شوق خواندن ترانه ای نبود
--------
تو اگر نبودی ای درخت سبز
زنده ای نبود و زندگی نبود
باد را به بهانه ای و زندگی
رقص برگ های تو اگر نبود
یک نسیم ساده هم نمی وزید
میوه ی رسیده ای به دست ما
دست ما به میوه ای نمی رسید
---------
تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاعری بهار را نمی سرود
خط کش و مداد میز و صندلی
دفتر و کتاب و شعر هم نبود
----------------
قیصر امین پور
از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟
با لاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو ، بوی جنون می آید
_______________________________________________
برای شنا کردن به سمت مخالف
جرات و قدرت لازم است.
وگرنه هر ماهی مرده ای هم
می تواند موافق جریان اب حرکت کند.
دنیا را بد ساختند،
کسی را که دوستش داری دوستت ندارد،کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری،اما اگر کسی را دوست داری و او هم تو را دوست میداردبه رسم آیین زندگی به هم نمی رسید،و این است،زندگی یعنی این.
اگر مرا بسیار دوست بداری ، شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد . من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد من راضی ام .
"دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است "
_______________________________________________
نه در حالت بمان نه در جایت
همواره روحی مهاجر باش
به سوی مبداء
به سوی آنجا که میتوانی انسان باشی
به سوی آنجایی که میتوانی جهاد کنی
به سوی آنجایی که میتوانی از آنچه
هستی و هستند
فاصله بگیری
دکتر علی شریعتی
_______________________________________________- من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته آزادی معبود من است به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است هر دردی بی درد است و هر مرگی حیاتی مرا این چنین پرورده اند من این چنینم.
- اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید
__________________________________________________
- مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.
گدایی عشق میکنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند اما همین که مطمئن شدند.مردانگی را در کمال نا مردی به جای می اورند
شریعتی
- حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود؛ اما افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی خواندند.
- اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت،
اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند،
اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند و....
فقط از فهمیدن تو می ترسند.
دایامرا هرگز مراد بی شعورها و محبوب نمک های میوه مگردان.: خدایابه من توفیق تلاش ، در شکست ؛ صبر ، در نومیدی ؛ رفتن ، بی همراه ؛ جهاد ، بی سلاح ؛ کار ، بی پاداش ؛ فداکاری ، در سکوت ؛ دین ، بی دنیا ؛ مذهب ، بی عوام ؛ عظمت ، بی نام ؛ خدمت ، بی نان ؛ ایمان ، بی ریا ؛ خوبی ، بی نمود ؛ گستاخی ، بی خامی ؛ مناعت ، بی غرور ؛ عشق ، بی هوس ؛ تنهایی ، در انبوه جمعیت ؛ دوست داشتن ، بی آن که دوست بداند ؛ روزی کن. : خدایااین آیه را که بر زبان داستایوسنیققانده ای ، بر دل های روشنفکران فرود آر که : " اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است " جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی ، فاقد مسئولیت نیز هست
____________________________________________________________________
- دریغا که حماقت هم موهبتی است آسمانی چرا که آدمی می تواند خود را بکشد اما نمی تواند تصمیم بگیرد که نفهمد .
- نشستن سنگ بودن است و رفتن رود بودن بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن و رود بودن به کجا میرود جز دریا شدن
- هر کس به چیزی تبدیل می شود که به آن عشق می ورزد اگر سنگی را دوست داشته باشد ، سنگ می شود اگر هدفی را دوست داشته باشد ، به آن هدف تبدیل می شود اگر به فردی عشق بورزد آن فرد می شود و آگر به خــــــــــــــدا عشق بورزد خدائی می شوداینــــــــــــک انتخاب با خود شماست!
- من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.
- در زندگی طوری باش که آنانکه خدا را نمی شناسند تو را که می شناسند خدا را بشناسند...
___________________________________________________________________
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
____________________________________________________________________
عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن.
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.
عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.
آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.
___________________________________________________________________
.
مطلب زیر که برگرفته از کتاب "اعتماد بنفس" دکتر باربارا دی آنجلس
(Barbara De Angelis, Ph.D.) می باشد، اعتماد بنفس(confidence) و تاثیر فراوان آن در زندگی افراد را نشان می دهند . در این مطلب می خوانیم که چگونه نداشتن اعتماد بنفس(confidence) ما را از رسیدن به هدف هایمان دور می کند و بلند پروازی ها و خواسته های مارا که به سادگی قابل اکتساب می باشند را پایمال می کند.
اغلب ما چنین فکر می کنیم که اعتماد به نفس یعنی این که به توانایی های خود اعتماد و ایمان داشته باشیم.، برای مثال بتوانیم بگوییم: من یک نقاش زبردست هستم و به مهارت های نقاشی خود ایمان و اعتماد کامل دارم و می توانم با حرکات و ضربه های قلم مو اشیاء و مناظر را بر روی بوم نقاشی به تصویر بکشم و از رنگ ها به خوبی و با مهارت تمام استفاده کنم.
یا من یک فروشنده ی حرفه ای هستم و به خوبی آگاهم که چگونه تلفنی با مشتریانم صحبت کنم نا همیشه در پایان ، چیزی را به فروش برسانم،...
این نوع نگرش به اعتماد به نفس اشتباه است. زیرا:
مهارت ها ی معدودی وجود دارند که شما می توانید به خوبی آن ها را بیاموزید و در انجام دادنشان توانایی فوق العاده به دست آورید. بنابراین چنان چه احساس اعتماد بنفس(confidence) درونی خود را بر اساس کارهایی که د رآن ها مهارت دارید بنا کنید، فقط مواقعی که مشغول انجام دادن این قبیل کارها هستید احساس اعتماد بنفس(confidence) و خود باوری می کنید نه در همه اوقات!
اعتماد به نفس واقعی هیچ گونه ارتباطی با آن چه در زندگی بیرونی شما اتفاق می افتد ندارد. اعتماد به نفس واقعی زاییده ی شغل شما نیست. اعتماد بنفس(confidence) راستین ، نتیجه ی باور قلبی و درونی شما به توانایی ها و قابلیت های تان است. این باور که هر کاری را بخواهید، می توانید انجام دهید. به عبارتی زاییده ی تعهد شما به خودتان است ، این تعهد که هر آن چه لازم باشد انجام خواهید داد تا به خواسته ها و نیازهایتان برسید.
آیا همواره از هر آن چه انجام می دهیم نتیجه ی مطلوب و پیش بینی شده را می گیریم ؟ البته که نه. آیا به هر آن چه دوست دارم خواهم رسید؟ پاسخ منفی است. اما اشکالی ندارد. چرا که من ملاک و معیار اعتماد به نفس خود را بر پایه ی نتایج مطلوب استوار نساخته ام. من اعتماد به نفس خود را بر اساس این حقیقت بنا کرده ام تا آن چه در توان دارم و می دانم که درست است انجام می دهم و از پای ننشینم
یک دقیقه به پاسخ این پرسش فکر کنید: چنان چه ، کسی همین حالا شغلی به شما پیشنهاد کند، این چنین عکس العملی از خودتان نشان نمی دهید؟ اه، مطمئن نیستم که بتونم به خوبی از عهده اش بر بیایم یا نه. زیاد تو این کار به خودم اعتماده به نفس ندارم!.
آیا در حال حاضر رویایی دارید که برایتان اهمیت ویژه ای داشته باشد اما چون به خودتان اعتماد ندارید که رویای تان را تا آخر تعقیب کنید آن را به دست فراموشی سپرده باشید، ایا می ترسید چنان چه در جهت تحقق آن قدم بردارید تعد از مدتی سرد شوید یا آن را به تعویق بیندازید یا حتی برای همیشه فراموشش کنید. آیا کارهایی را در زندگی خود شروع کرده اید که ناتمام رهیاشان کرده باشید.
نقطه ای که در آن از تعقیب رویاهایتان چشم پوشی می کنید همان نقطه ای است که اعتماد بنفس(confidence) شما در آن آسیب دیده و مختل شده است، این نقطه همان نقطه ای است که درآن به خودتان اعتماد کافی ندارید.
احتمالا داستان مردی را که فروش مرغ سوخاری ر ا در یک شهر کوچک شروع کرد و سپس آن را به کار و تجارتی 20 میلیون دلاری تبدیل نمود، شنیده باشید. شاید هنگامی که داستان زندگی او را خواندید یا شنیدید پسش خودتان فکر کردید،:
اوه پسر چه شانسی! به موقع شانس بهش رو کرده و اون هم تونست ه درست ازش استعاده کنه!
اما دیگر این قسمت داستان را کسی برایتان تعریف نکرده که او چند بار شکست خورد و سرمایه اش را از دست داد و مجبور شد دوباره از صفر شروع کند. بار ها مشکلات بزرگی روبه رو شد که فکر نمی کرد بتواند از آن ها جان سالم به در ببرد.
بنابر این چنان چه احساس می کنید، تمام مدت منبظر این بوده اید که در زمینه ای خاص، تخصص کافی به دست آورید، تا سپس احساس اعتماد بنفس(confidence) نمایید و در نهایت دست به عمل بزنید، بیش از این وقت خود را تلف نکنید! تنها راه موفقیت در هر چیزی این است که نخست به قدر کافی احمق و شکست خورده و ناموفق ... باشیم . بدون شک همیشه در ابتدا اشتباه های احمقانه ی زیادی مرتکب خواهیم شد. اما چنان چه جا نزنیم ، بی گمان بهتر خواهیم شد باور کنید! بر خی از ما منتظریم که خیلی راحت و بی هیچ زحمتی از راه برسیم و همان بار اول پیروزمندانه صحنه را ترک کنیم و تا مطمئن نباشیم این همان پیروزی است که انتظارمان را می کشد، دست به هیچ کاری نمی زنیم. اما این همان غرور است . غرور و منیت. این باعث می شود به کارهایی که در ان ها مهارت نداریم دست نزنیم و هیچ وقت چیز جدیدی نیز یاد نگیریم. در عوض همان کارهای قبلی را به رغم خسته کننده بودنشان مدام تکرار می کنیم. سپس درکمال حیرت از خودمان می پرسیم که جرا به جایی نمی رسیم؟!
یکی دیگر از عواقب و پیامد های تاخیر و موکول کردن انجام دادن کارها، این است که مدام احساس اعتماد به نفس را نیز در خود به تاخیر می اندازید. به خود می گویید: فقط هنگامی احساس خوبی نسبت به خودم خواهم داشت که ..... سپس جای خالی را پر می کنید. البته این فقط هنگامی که ......... چیزی است که امیدوارید اتفاق بیفتد. آن هم در آینده و هنگامی هم که اتفاق نمی افتد، احساس اعتماد به نفس نمی کنید. در نتیجه این احساس عدم قطعیت ، اعتماد به نفس و خوشحالی فعلی تان را نیز خراب می کند.
در زیر نمونه هایی از این جمله های شرطی را ملاحظه می کنید:
فقط هنگامی احساس خوبی نسبت به خودم خواهم داشت که ....
شغل خودم شروع کرده باشم.
10 کیلوگرم لاغر شوم.
ازدواج کرده باشم.
دوستی داشته باشم.
10میلیون تومان پول داشته باشم.
تمام بدهی هایم را بدهم.
در کارم ترفیع بگیرم.
این همان لحظه ای است که به خودتان احساس کم لطفی بزرگی کرده اید. این همان عشق شرطی و مشروط به خویشتن است. بدین معنی که :
چنان چه به اهداف مشخص و خاصی برسم، احساس خوبی خواهم داشت، اما تا آن زمان دوست دارم خودم را آزار دهم و به خودم کم لطفی کنم.
یک مثال خوب دیگر:
فرض کنید برای کسی کار می کنید که به شما وعده داده چنان چه از پس بعضی کارها بربیایید حقوق تان را اضافه کند. او لیستی از این کاره تهیه می کند و شما به محض دریافت آن ، سریع شروع به کار می کنید تا هر آن چه از شما خواسته شده انجام دهید.
طولی نمی کشد که همه ی آن کارها را انجام می دهید و نزد رئیستان بر می گردید. او به شما می گوید: راستی یادم رفت بگویم یک لیست دیگر هم هست که می بایست آن ها را هم انجام دهی ، تا حکم اضافه حقوق تو را امضاء کنم!
چنانچه کسی با شما این کار می کرد، بسیار عصبانی می شدید، این طور نیست. اما این درست همان کاری است که همیشه با خودمان می کنیم.
حیرت انگیز است. بی آن که خود نیز آگاه باشیم، خوشحالی ها و حس عزت نفس و ارزش شخصی خود را پایمال می کنیم. آیا از این کار خسته نشده اید؟ آیا وقت آن نرسیده که از به تعویق انداختن و وعده دادن دست بردارید و خودتان را دوست داشته باشید؟
این فکر را که : هنگامی احساس خوبی نسبت به خودم خواهم داشت که.... جانشین این فکر: همین حالا احساس بسیار خوبی نسبت به خودم دارم زیرا... کنید.
می توانید جمله ی دوم را با موارد زیر کامل کنید:
همین حالا احساس بسیار خوبی نسبت به خودم دارم، زیرا با خودم صادق هستم.
امروز مواظب سلامتی و تندرستی خودم بودم.
خودم را دوست داشتم و از دوستم تقاضای کمک کردم.
امروز صبح احساساتم را با همسرم در میان گذاشتم.
ازدخترم پشتیبانی و حمایت کردم.
شهامت آن را دارم که این کتاب را بخوانم با مسائل و مشکلات خودم روبه رو شوم.
می خواهم بیاموزم که چگونه خودم را دوست داشته باشم آن هم همین جا و همین حالا، همین طور که هستم.
یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد .
نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من تو را بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهشت را بر آورده کنم ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟؟